(این نوشته، پنج قسمت ابتدایی فصل دوم سریال Severance را اسپویل میکند، اگر این سریال را تماشا نکردهاید از خواندن آن خودداری کنید.)
هزارتویی از راهروهای سفید را با شخصیتها دنبال میکنیم، درحالیکه موسیقی تنشزا با ضرب درام پخش میشود. اما در لومن، این ابرکمپانی مرموز، واقعاً چه میگذرد؟ راز پشت مانیتورهای کوچک و بازی اعداد چیست؟ پس از پایان فصل اول، ما هم به اندازه مارک سردرگم ماندیم! حالا Severance بازگشته است.
فصل اول ما را با دنیایی رازآلود و تکاندهنده آشنا کرد؛ جایی که یک ابرکمپانی بیوتکنولوژی توانایی جداسازی ذهن کارکنانش را دارد. کارمندان لومن هیچ خاطرهای از محیط کار ندارند و هنگام ورود و خروج، ارتباطشان با دنیای بیرون قطع میشود. شخصیتهای بخش MDR، یعنی مارک، دیلن، هلی و ایروینگ، هر یک با ویژگیهای خاص خود، داستان را پیش میبردند. حالا باید دید فصل دوم چه رازهایی را فاش خواهد کرد!

ین شخصیتها هیچ اطلاعی از هویت خود در دنیای بیرون ندارند و همین مسئله به مهمترین دغدغه آنها تبدیل میشود. به همین ترتیب، شخصیت بیرونی آنها نیز از محل کارشان بیخبر است. هویت درونی آنها «اینی/Innie» و هویت بیرونیشان «اوتی/Outie» نام دارد. در پایان فصل اول، اینیها با سوءاستفاده از قابلیت دسترسی به نسخه اوتی خود، برای مدتی کوتاه در دنیای بیرون قدم میزنند و بخش دیگر هویتشان را کشف میکنند.
فصل دوم Severance چند ماه پس از وقایع فصل اول آغاز میشود. طغیان اینیها به سرانجام رسیده و تأثیر خود را گذاشته است. اصلاحات بزرگی در کمپانی در حال رخ دادن است، یا دستکم چنین به نظر میرسد. تیم MDR بهطور کامل اخراج شده، اما مارک اس. به دلایلی بازگشته است. او در بخش پالایش ابرداده نقش مهمی دارد، هرچند هنوز مشخص نیست چرا. تنها چیزی که میدانیم، این است که مأموریت Cold Harbor یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ بشر محسوب میشود و حضور مارک در آن حیاتی است، هرچند خودش نیز از این موضوع بیخبر است.
دیگر شخصیتها هم به درخواست او بازگردانده میشوند، زیرا مارک تنها با تیم خودش میخواهد کار کند. این گروه پس از ماهها دور هم جمع میشوند و دوباره به کار عجیب خود، یعنی جمعآوری داده از طریق بازی اعداد، ادامه میدهند.

نگهای سفید و آبی با وسواس در طراحی صحنههای فصل دوم به کار گرفته شدهاند.
نمیتوان بهطور دقیق گفت داستان به کدام سمت میرود و هدف اصلی چیست. با دیدن نیمهی ابتدایی فصل دوم، تنها بر تعداد سؤالات افزوده میشود. گویی صفحهای را میخراشید تا بدانید زیر آن چه چیزی پنهان شده، اما لایههای بیشتری در انتظار کشف شدن هستند. Severance مانند راهروهای پرپیچوخم لومن است؛ معلوم نیست که از کجا سر درمیآورید و چه اتفاقی در جریان است. ممکن است در اتاقی پر از گوسفندهای در حال رشد مصنوعی باشید، جایی که شخصیتهایی با ظاهر روستایی در آن مشغول به کارند. با این حال، هنوز پنج قسمت باقی مانده و هزاران معمای دیگر منتظر کشف شدن هستند.
شاید پس از پایان فصل اول تصور میکردیم مهمترین مسئله، آگاهی اینیها از نسخهی اوتی خود باشد، اما وقتی آنها به دنیای درون بازگشتند، با این حقیقت کنار آمدند که بهتر است بهعنوان اینی به زندگی ادامه دهند. همین موضوع، مسیر داستان را به جهات دیگری سوق داده است. حالا که مشخص شده اوتیِ هلی عضوی از خاندان ایگان است، درک بهتری از هرم قدرت در لومن پیدا کردهایم و میتوانیم از زاویهای روشنتر به اتفاقات درون شرکت نگاه کنیم. برای مثال، متوجه شدهایم که تمرکز خانم کوبل روی مارک، ناشی از شیفتگی شخصی نیست، بلکه دلایل مهمتری در این کمپانی وجود دارد.
پیچیدگی داستان و افزایش عناصر رازآلود در فصل دوم، فضایی کمنظیر ایجاد کرده است. اگر در فصل اول، جذابیت سریال بهخاطر دنیای تازه و معماهای پیش روی مخاطب بود، اکنون زمینهی کافی برای کنار هم چیدن سرنخها فراهم شده است. اما درست در لحظهای که به پاسخی نسبی میرسیم، روایت پیچیدهتر شده و جزئیات تازهای فاش میشود که با برداشتهای اولیهی ما در تناقض است. Severance موفق شده فضایی رازآلود خلق کند که در میان سریالهای دیگر بینظیر است.

حتی تعلیقآمیزتر و تکاندهندهتر از فصل قبل؛ دقیقاً مانند این زنگوله و این خانم.
اما تنها فضای سنگین و رازآلود سریال نیست که توجه را جلب میکند. فیلمنامه نیز بدون نقص پیش میرود. هر قسمت با روایتی آرام و شستهرفته جلو میرود و با دقت، جزئیات تازهای به هر خط داستانی اضافه میکند. همین موضوع نشان میدهد که فیلمنامهی Severance مدتها در حال توسعه بوده است. برخی سکانسها صرفاً برای ارائهی اطلاعات بیشتر دربارهی این دنیا طراحی شدهاند. شاید هیچکس انتظار نداشت که قسمت چهارم فصل دوم، بیننده را به دل طبیعت ببرد و ریشههای جهانبینی ایگان را به شکل واقعی آن نمایش دهد. اما با دیدن چنین اپیزودهایی، متوجه میشویم که بهتر است به سازندگان سریال اعتماد کنیم، چرا که تصویر کلی داستان، کامل و حسابشده به نظر میرسد.
حتی اگر این معماها هرگز حل نشوند و هرگز متوجه نشویم که پشت مانیتورهای اتاق MDR چه میگذرد، باز هم تماشای Severance تجربهای ارزشمند است. هر سکانس را میتوان بهعنوان یک فیلم کوتاه مستقل تماشا کرد و از آن لذت برد. این سریال ویژگیهایی دارد که آن را از دیگر آثار تلویزیونی متمایز میکند؛ کافی است به سبک بصری آن توجه کنید: اتمسفر برفی، ترکیب خانهها و خودروهای دههی ۹۰ میلادی با فناوری آینده، تعلیق روانشناختی و موسیقی تنشزا، دیوارهای یکدست سفید با حاشیههای سبز و آبی و… . حتی اگر هیچوقت نفهمیم که در این دنیای اسرارآمیز چه میگذرد، باز هم با اثری روبهرو هستیم که از نظر فنی و سینمایی بینقص است. البته که خلق چنین تجربهای بدون سرمایهگذاری Apple TV و استانداردهای بالای آنها ممکن نبود.

سبک خاصی که در طراحی دکورها و چینش وسواسی اشیا دیده میشود، Severance را از هر اثر دیگری متمایز میکند.
داستانی که در آن ذهن افراد به نقطهی آغازین خود بازمیگردد—یا به عبارتی، حافظه از نو تعریف میشود—بستری را برای مطرح کردن پرسشهای عمیق و فلسفی دربارهی کارکرد ذهن و ذات بشر فراهم میکند. وقتی از بندهای جامعه جدا میشویم و در فضایی قرار میگیریم که افراد هیچ پیشزمینهای از هویت خود ندارند، چگونه واکنش نشان میدهند؟ چگونه میتوان از چنین شرایطی بهرهبرداری کرد؟ هرچه بیشتر با ذهنیت دیتر ایگان، بنیانگذار لومن، آشنا میشویم، بیشتر درک میکنیم که سیستم اخلاقی این شرکت، شباهت زیادی به ادیان سازمانیافته، بهویژه مسیحیت، دارد. شخصیتها باید از مجموعهای از قوانین سختگیرانه پیروی کنند، خود را وقف کار نمایند و هرگز از حد و مرز خود فراتر نروند، وگرنه مجازات خواهند شد.
این ساختار بسته، همراه با تلقین ترس از طریق مجازات، تاریخچهای طولانی، وجود چهرههای ناجی و سلسلهمراتب دقیق، نوعی مذهب پیچیده را شبیهسازی میکند. البته، کمپانی لومن را میتوان به مفاهیم فلسفی دیگری نیز مرتبط دانست که در طول قسمتها، اشاراتی به آنها میشود. در پنج قسمت ابتدایی فصل دوم، این کمپانی هرم قدرتی را به نمایش میگذارد که در رأس آن هلنا ایگان و پدرش قرار دارند و در پایین آن، کارمندانی مانند تیم MDR، همچون اسباببازیهایی در اختیار سیستم، مشغول به کارند. این کارمندان، هر زمان که شرکت بخواهد، از دور خارج میشوند یا بهعنوان موش آزمایشگاهی، تحت آزمونهای مختلف قرار میگیرند. با چنین سلسلهمراتبی، نقش شخصیتهایی مثل کوبل و میلچک نیز نسبت به فصل اول تغییر کرده و مشخص میشود که آنها هم صرفاً مهرههایی در بازی قدرت لومن هستند.
با این حال، بیش از هر چیز، این فصل به یادآورندهی طغیان افراد ناراضی علیه قدرت و اصلاحاتی است که در پی آن رخ میدهد. لومن یک سیستم انطباقپذیر را نشان میدهد که با وجود تغییرات و ضربات خارجی، همچنان به بقا ادامه میدهد. اضافه شدن اتاق ملاقات با اوتیها، برگزاری مراسم ترحیم برای ایروینگ و تغییرات در محیط کار MDR، همگی نمونههایی از این سازگاری هستند. اما هنگامی که از زاویهای وسیعتر به این اتفاقات نگاه میکنیم، به نظر میرسد که حتی این تغییرات نیز بخشی از برنامههای از پیش تعیینشدهی لومن باشند.

آقای میلچک، مأمور اصلاحات یا شاید هم یک مهرهی دیگر در کمپانی لومن؟
در ادامه باید منتظر باشیم تا اطلاعات بیشتری دربارهی مأموریت Cold Harbor دریافت کنیم، با شخصیتهای جدیدی که با خاندان ایگان در ارتباط هستند آشنا شویم و سرنخهای بیشتری برای درک این دنیای رازآلود و غریب پیدا کنیم. هر شخصیت مسیر داستانی خاص خود را دارد که پر از ابهامات است. مثلاً:
- جما (خانم کیسی) هنوز زنده است؟ چه بر سر او آمده؟
- ایروینگ را واقعاً از دست دادهایم؟
- مارک و رگابی تا کجا میتوانند پروسهی «یگانهسازی» را پیش ببرند؟
- هدف هلنا ایگان از تبدیل شدن به هلی چیست؟
فصلی پر از معما و تعلیق
فصل دوم Severance با جذابیت حتی بیشتری نسبت به فصل اول ادامه پیدا کرده است. در حالی که اطلاعات جدیدی به بیننده ارائه میدهد، این اطلاعات نهتنها رازهای داستان را حل نمیکنند، بلکه باعث پیچیدهتر شدن معماهای پیرامون لومن میشوند.
جو رازآلودی که در راهروهای سفید داخل این شرکت جریان دارد و هوای برفی و اتمسفریک بیرون از آن، فضایی بینظیر خلق کرده که بیننده را کاملاً درگیر خود میکند. جذابیت سینمایی اثر نیز، به لطف بودجهی هنگفت و سرمایهگذاری Apple TV، در بالاترین سطح خود قرار دارد و از بسیاری از آثار تلویزیونی اخیر پیشی گرفته است.
با اینکه هنوز قسمتهای مهم فصل منتشر نشدهاند، همین حالا هم میتوان گفت که Severance یکی از خاصترین و فراموشنشدنیترین سریالهایی است که در سالهای اخیر به نمایش درآمده است.