خلاصه داستان: سال ۲۰۱۸، دومینا اگوروا، بالرین حرفهای که به دلیل آسیب دیدگی مجبور به ترک صحنه شده، توسط عموی خود که یک مقام اطلاعاتی روسیه است، به مدرسهی جاسوسی فرستاده میشود تا با آموزشهای ویژه به یک «سپارو» تبدیل شود. او در این مسیر باید از تمام مهارتهای فریب و دسیسهچینی خود استفاده کند تا مأمور سیآیای را که به نظر میرسد عاشقش شده، شکار کند، اما در دنیای پر از خیانت و دوگانگی، مرز بین دوست و دشمن به سرعت محو میشود.
خلاصه داستان: سریال هینترلند (Hinterland) یک مجموعه جنایی و روانشناختی محصول سال 2013 است. داستان در منطقه ساحلی و کوهستانی ولز اتفاق میافتد و ماجراهای کارآگاه ریچارد هال (Richard Harrington) را دنبال میکند که برای فرار از گذشتهی تاریک خود به آنجا نقل مکان میکند. او در حالی که با غم و اندوه شخصی دست و پنجه نرم میکند، باید به پروندههای قتل پیچیده و تاریکی رسیدگی کند که اسرار ساکنان محلی را فاش میکند.
خلاصه داستان: فیلم نیمهماه (Half Moon) به کارگردانی بهمن قبادی در سال 2006 ساخته شده است. داستان این فیلم در مناطق کردنشین ایران و عراق میگذرد و ماجرای مردی کرد به نام مامو را روایت میکند که پس از چهل سال زندگی در تبعید، به زادگاهش بازمیگردد تا همسر دومش را به خانه بیاورد. او با چالشهایی مواجه میشود که تضادهای فرهنگی، سنتی و مدرن را در جامعه کردی به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: فیلم سینمایی قلعه داستان خانوادهای را روایت میکند که در حاشیه فرودگاه ملبورن در استرالیا زندگی میکنند. این خانواده با روحیهای بالا و باوری راسخ به ارزشهای خانوادگی، در برابر برنامه توسعه فرودگاه که منجر به تخریب خانهشان میشود، مبارزه میکنند. آنها با استفاده از قوانین پیچیده و عجیب، سعی دارند حق خود را در دادگاه به دست آورند و از سرنوشت محتوم خانهشان جلوگیری کنند.
خلاصه داستان: مایکل هانکه کارگردان اتریشی در سال ۱۹۹۲ با خلق «ویدئوی بنی» اثری تکاندهنده و عمیقاً تأملبرانگیز دربارهٔ خشونت، رسانهها و انزوای انسان مدرن ارائه داد. آرنو فریش در نقش بنی، نوجوانی منزوی و شیفتهٔ تصاویر خشن است که زمان خود را با تماشای ویدئوهای خانوادگی و صحنههای خشونتبار میگذراند. زندگی یکنواخت او با خرید یک تفنگ ساچمهای دچار تحولی شوم میشود. بنی پس از آشنایی با یک دختر جوان، او را به خانه میآورد و در یک لحظهٔ به ظاهر غیرمنتظره، مرتکب قتل میشود. اینجاست که هانکه با نگاهی بیرحمانه، واکنش خانوادهٔ مرفه و مرفهنما را به این فاجعه به تصویر میکشد؛ پدر و مادری که بیشتر از پیامدهای اجتماعی و حفظ ظاهر میترسند تا خود جنایت. فیلم با بهرهگیری از تصاویر ویدئویی و روایتی خشن، مخاطب را به چالش میکشد تا دربارهٔ تأثیرات مخرب رسانه بر روان انسان و مسئولیت اخلاقی در جامعهٔ معاصر تأمل کند.
خلاصه داستان: یک دروازهبان حرفهای به نام یوزف بلوخ پس از اخراج از تیمش، در یک مسابقه، دچار بحران روحی عمیقی میشود. او به طور تصادفی با زنی به نام گلدا آشنا میشود و پس از گذراندن یک شب با او، در یک لحظه غیرقابل توضیح، او را به قتل میرساند. بلوخ پس از این جنایت، به جای فرار، در شهر باقی میماند و به زندگی عادی خود ادامه میدهد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. این فیلم که در سال ۱۹۷۲ توسط ویم وندرس ساخته شده و با بازی آرتور براوس در نقش اصلی، به بررسی روانپریشی، انزوا و بیمعنایی زندگی در جامعه مدرن میپردازد. وندرس با بهرهگیری از فضاسازی سینمای نوین آلمان و نماهای طولانی، اضطراب و سردرگمی شخصیت اصلی را به تصویر میکشد و مخاطب را در فضایی مبهم و پرتنش غرق میکند.
خلاصه داستان: یک زوج جوان به نامهای سارا و مایک برای شروع زندگی جدید به خانهای قدیمی در حومه شهر نقل مکان میکنند. آنها به زودی متوجه صداهای عجیب و غریب از زیرزمین میشوند که به نظر میرسد از یک راز تاریک و ترسناک خبر میدهد. با کنجکاوی فزاینده، سارا شروع به کاوش در زیرزمین میکند و به تدریج با حقایق هولناکی درباره ساکنان قبلی خانه و اتفاقاتی که در آنجا رخ داده روبرو میشود. هر چه بیشتر به عمق راز نفوذ میکند، خطر بیشتری او و مایک را تهدید میکند. این فیلم ترسناک با کارگردانی ماهرانه، فضاسازی پرتنش و تعلیق بالا، تماشاگر را در یک داستان مهیج و نفسگیر غرق میکند و پایان شوکهکنندهای را رقم میزند.
خلاصه داستان: یک پرتره تاریک و بیپرده از زندگی سه زن و یک مرد در تهران امروز، شهری که در آن تابوهای جنسی و اجتماعی با واقعیتهای پنهان جامعه در تضاد است. پری، مادری تنها که برای تأمین هزینههای زندگی و مراقبت از پسر کوچکش به تنفروشی روی میآورد؛ سارا، زنی جوان که با ازدواج با مردی مسن به دنبال فرار از محدودیتهاست؛ و الهام، دانشجویی که رویای مهاجرت به خارج را در سر میپروراند. کارگردان علی صوفیانی در این فیلم تحسینشده، با استفاده از تکنیک روتوسکوپینگ و ترکیب تصاویر واقعی با انیمیشن، لایههای پنهان و پیچیده زندگی در پایتخت ایران را آشکار میکند و روایتی جسورانه از ممنوعیتها، آرزوهای سرکوبشده و مبارزه برای بقا در شهری پر از تناقض ارائه میدهد.
خلاصه داستان: مایکل هانکه در اولین فیلم بلند خود (۱۹۸۹) داستان خانوادهای اتریشی شامل گئورگ، همسرش آنا و دختر کوچکشان اِوا را روایت میکند که در ظاهر زندگی مرفه و آرامی در وین دارند. آنها درگیر روزمرگیهای بیمعنا و جامعه مصرفی شدهاند و به تدریج از درون تهی میشوند. این خانواده به ظاهر عادی، تصمیم میگیرند تا به طور کامل از جامعه قطع رابطه کرده و همه داراییهای خود را نابود کنند. فیلم با رویکردی مینیمال و بیرحم، فرآیند فروپاشی روانی و نابودی تدریجی این خانواده را به تصویر میکشد و تماشاگر را با پرسشهایی عمیق درباره معنای زندگی و جامعه مدرن مواجه میسازد.
خلاصه داستان: در روستای دورافتاده زلاری در دوران جنگ جهانی دوم، النا، پرستاری از پراگ، پس از لو رفتن شبکه مقاومت زیرزمینی، مجبور به فرار و پنهان شدن میشود. او برای حفظ جان خود، هویت جدیدی به نام هانا میگیرد و با یوآش، مردی روستایی و نجاری خوشقلب، ازدواج میکند تا بتواند در جامعه کوچک و سنتی زلاری ادغام شود. النا که به زندگی شهری و مدرن عادت دارد، ابتدا با شرایط سخت و آداب و رسوم روستا سازگار نمیشود، اما به تدریج با محبت و صمیمیت مردم محلی، به ویژه یوآش، روبهرو میشود و معنای واقعی عشق، فداکاری و تعلق را کشف میکند. این فیلم محصول سال ۲۰۰۳ به کارگردانی اوندرج تروبان و با بازی آنا گیسلرووا و گیورگی کاداس در نقشهای اصلی، داستانی تکاندهنده و عمیق درباره بقا، تحول شخصیت و قدرت امید در یکی از تاریکترین دورههای تاریخ اروپا را روایت میکند.