خلاصه داستان:
وقتی تاریکی فروکش کند، من در مقابل هزاران نفر خواهم ایستاد و شمشیرم را به اعماق تاریکی فرو خواهم برد تا آسمان را به خون رنگین کنم! آیا تا به حال فکر کردهاید که در زیر نورهای نئونی شهر، هیولاهای افسانهای در کمین هستند؟
آیا میدانستید که خدایان از پشت ماه به ما نظاره میکنند؟ و آیا میدانید که در میان ما، قهرمانانی وجود دارند که قدرتی فراتر از انسان دارند و سرنوشت جهان را در دست گرفتهاند؟
خلاصه داستان:
داستان در دنیایی دیگر رخ میدهد که در آن خدایان وجود دارند. این دنیا در بالای آسمان و زیر اقیانوس قرار گرفته است. چهار خدای شیطانی زمانی ستونهای این دنیا بودند، اما آنها همراه با دیگر خدایان کوچکتر فرار کردند و این جهان را ناپایدار ساختند. در نتیجه، افرادی به نام “کاشیکان” ظاهر شدند که وظیفه آنها دستگیری خدایان فراری و بازگرداندن ثبات به کشور است.
شخصیت اصلی، ایچیو، یک کاشیکان است که ناخواسته این کار را پذیرفت تا آزادی پدرخواندهاش را به دست آورد. پدرخواندهاش که یک ببر است، برای جایگزینی چهار خدای فراری اسیر شده بود. هدف اصلی ایچیو، بازپسگیری خدایان شیطانی و بازگرداندن زندگی آرامی است که پیش از این داشت.
خلاصه داستان:
کنما کوزومه هیچگاه والیبال را سرگرمکننده یا هیجانانگیز ندانسته؛ برای او، تنها کاری است که در آن مهارت دارد. اما حالا تیم والیبال دبیرستان نکوما به مسابقات ملی بهار راه یافته و باید با رقبای دیرینهشان، دبیرستان کاراسونو، روبهرو شود. اکنون کنما وظیفه دارد تیم سرسخت و پیچیده کاراسونو را تحلیل کند و نکوما را به پیروزی برساند. از طرفی، او باید مقابل دوستش، شویو هیناتا، بازیکن کوتاه قد اما بسیار ماهر کاراسونو، قرار گیرد.
تاکنون، کاراسونو هرگز موفق به شکست نکُوما در مسابقات تمرینی نشده است. با این حال، برخلاف بیتفاوتی همیشگیاش، کنما هیجان کمی در مواجهه با کاراسونو در یک مسابقه رسمی و پرخطر بدون فرصت جبران احساس میکند. برای پیشروی به نیمهنهایی و بازگرداندن شکوه گذشته، کاراسونو باید راهی برای غلبه بر استراتژی هوشمندانه کنما پیدا کند و نکوما را در زمین خودشان شکست دهد.
خلاصه داستان: وقتی هاروکا، پسر تنها و گوشهگیر کلاس، به همراه همکلاسیهایش به دنیایی دیگر منتقل میشود، علاقهای به ماجراجویی ندارد، اما بدش نمیآید که یک قدرت جادویی خفن داشته باشد. با این حال، جادوها به ترتیب انتخاب میشوند و وقتی نوبت به هاروکا میرسد، هیچ قدرت خوبی برای انتخاب باقی نمانده است. حالا او باید با ترکیبی از مهارتهای بامزه و عجیب، این دنیای فانتزی را بهسختی پشت سر بگذارد… و در این میان، همه دخترهای کلاس هم همراه او هستند!
خلاصه داستان:
تاکویا و ریکا همکارانی در یک آژانس مسافرتی در توکیو هستند. هر دو مجردند، اما مشکلی با این موضوع ندارند، چرا که هر دو درونگرا بوده و از زندگی آرام خود در خانه لذت میبرند. اما حالا محل کارشان به دنبال کارکنانی برای اعزام به دفتری در سیبری است، و اولویت با کارمندان مجرد است! ریکا که نمیخواهد منتقل شود، ایدهای به ذهنش میرسد: او نزد تاکویا میرود و پیشنهاد میدهد وانمود کنند که قرار است تا یک سال دیگر ازدواج کنند تا بتوانند همچنان در توکیو بمانند.
تنها مشکل اینجاست که آنها تقریبا هیچ شناختی از هم ندارند! آیا این دو همکار کم حرف موفق خواهند شد رابطهای جعلی را آغاز کنند؟ یا شاید این نمایش ساختگی راه را برای عشقی واقعی باز کند؟
خلاصه داستان:
مدتها پیش، موجودات بیگانه به زمین آمدند و با انسانهای سیاره یکی شدند. به دلیل ظاهر خاصشان، این موجودات “مکا-اوده” نام گرفتند؛ چرا که وقتی با افراد ترکیب میشدند، شبیه اندامهای مکانیکی به نظر میرسیدند.
هیکارو آماسوگا، یک دانشآموز معمولی مقطع راهنمایی، ناخواسته با مکا-اودهای به نام آرما همکار میشود؛ آرمایی که وجودش بسیار نادر و ویژه است. برای حفاظت از آرما، گروه مقاومت ARMS مأموریت میدهد تا آکی موراسامه – یک کاربر دوگانه مکا-اوده – هیکارو را در هر جا که برود دنبال کند. اما او نیز در جستجوی فرد مرموزی است که از نوع مارگونه مکا-اوده استفاده میکند و بسیاری از همرزمانش را در وضعیت بحرانی قرار داده است.
در همین حال، سازمان قدرتمندی به نام گروه کاگامی نیز به دنبال “بازوی ماشهای” افسانهای است؛ مکا-اودهای که گفته شده قدرت بینهایتی را اعطا میکند. وقتی زندگی آکی توسط این گروه تهدید میشود، هیکارو باید همراه با آرما شجاعت خود را جمع کند تا مبارزه کرده و مسیر جدیدی در زندگیاش پیدا کند — مسیری که دیگر هیچ وقت عادی نخواهد بود.
خلاصه داستان: این داستان یک کمدی رمانتیک را روایت میکند که بین تاناکا، معلم دبیرستانی که عاشق بازیهای اوتومه است، و مورای، دانشآموز دبیرستانی که عاشق تاناکا شده، جریان دارد. تاناکا که هرگز تجربهی عشقی در دنیای واقعی نداشته، با اعتراف عشق مورای مواجه میشود اما او را رد میکند. روز بعد، مورای خودش را به شکل شخصیت مورد علاقهی تاناکا از بازی اوتومهاش در میآورد و داستان عاشقانهای غیرمنتظره آغاز میشود.
خلاصه داستان:
داستان انیمه حول محور “سونهیرو ساساکی” میچرخد، یک دانشجوی دانشگاه که با بدهی سنگینی دست و پنجه نرم میکند و پزشکش به او خبر میدهد که تنها دو سال دیگر برای زندگی کردن فرصت دارد. سونهیرو که در افسردگی عمیقی فرو رفته، روزی از دست یک طلبکار فرار کرده و به دریا سقوط میکند. او توسط “هانا”، دختری که عاشق ماهیگیری است، نجات پیدا میکند. هانا به همراه دوستان ماهیگیرش”تاکاآکی”، سونهیرو را ترغیب میکنند تا برای اولین بار در زندگیاش ماهیگیری را تجربه کند.
به تدریج، سونهیرو با دیگر علاقهمندان به ماهیگیری دوست شده و کم کم زندگیاش رنگ امید پیدا میکند. او شروع به کار در فروشگاهی کوچک میکند؛ همان جایی که هانا و تاکاآکی نیز کار میکنند. هرچه بیشتر وارد دنیای ماهیگیری میشود، بیشتر شیفته این سرگرمی تازه خود شده و شاید سرنوشتش مسیر جدیدتری پیدا کند.
این انیمه پر از لحظات احساسی است که بیننده را دعوت میکند تا همراه با شخصیتها سفر کند؛ سفری نه تنها برای کشف لذتهای سادهای مثل ماهیگیری بلکه برای بازگشت دوباره به امیدهای گمشده زندگی.
خلاصه داستان:
سالها پیش، یک انسان توانست قدیمیترین و قدرتمندترین اژدها را شکست دهد. این اژدها آنقدر قوی بود که حتی خدایان هم از او میترسیدند، اما در نهایت سرنوشت خود را پذیرفت و تنها به پایان رسید. ناگهان، اژدها در زندگی جدیدی بیدار شد؛ این بار به عنوان مردی به نام دولان که در روستایی دورافتاده زندگی میکند.
حالا دولان به عنوان یک فرد عادی زندگی میکند؛ در مزارع کار کرده و برای غذا شکار میکند. با اینکه زندگی روستایی ساده است، اما گرمای دلنشینی دارد که شادیای را برای او به همراه دارد که هرگز در دوران اژدهاییاش احساس نکرده بود.
اما روزی هنگام کاوش در باتلاق، دولان با موجودی عجیب به نام سلینا آشنا میشود؛ نیمه انسان و نیمه مار که لامیا نامیده میشود. سلینا دنبال شریکی است ولی اعتراف میکند که جذب کردن انسانها برایش سخت است چون بخشی از وجودش مارگونه است. با وجود تفاوتهایشان، دولان و سلینا کمکم دوست میشوند. اما چالشهای زیادی از سوی نیروهای خارجی بر سر راهشان قرار دارد.
با آنها همراه شوید تا شاهد ماجراجویی جادویی باشید؛ جایی که یک اژدهای افسانهای قدرتمند سفری تازه را آغاز کرده تا زندگی آرام خود را در گوشهای دنج از دنیا بسازد!
خلاصه داستان: داستان درباره جهانی است که به دو گروه انسانها و موجوداتی به نام کاتاوارا تقسیم شدهاند. تاما که خود یک کاتاواراست بسیار عاشق انسانهاست و حتی اگر باید با همنوعان خود بجنگد، آماده است تا آنها را از شر بدی نجات دهد. برادر تاما به نام جینکا اما انسانها را دوست ندارد، نیھل که بیشتر خودش انسان است. این دو برادر به همراه شمشیرزنی بزدل به نام شینسوکه که میخواهد قدرتمند شود، با کشف نقشهای برای تبدیل انسانها به هیولا، قسم میخورند که کسی پشت این توطئه است را شکست خواهند داد… حتی اگر باید در برابر یک ارتش بجنگند.