خلاصه داستان: در سال 2025، یک گروه از قهرمانان خارقالعاده در شهر آیندهای با نام "سوپرهروی" با چالشهای جدیدی روبرو میشوند. این قهرمانان که هر کدام قدرتهای منحصربهفردی دارند، باید با همکاری و اتحاد، تهدیدی مرموز را که شهر را در معرض خطر قرار میدهد، مهار کنند. در این سفر پرماجرا، آنها با آزمونهای اخلاقی و فیزیکی روبرو میشوند و باید تصمیمات سختگیرانهای بگیرند تا بتوانند شهر و مردمش را از ویرانی نجات دهند.
خلاصه داستان: در این فیلم، دلورس وان کارتیر، یک خواننده کاباره که شاهد جنایتی میشود، برای محافظت از جانش در یک صومعه راهبهها مخفی میشود. با وجود مخالفت رئیس صومعه، دلورس با استفاده از استعداد موسیقیاش، زندگی صومعه را دگرگون میکند و گروه کر صومعه را به یک انجمن موسیقی شکوفا میسازد. این تغییرات باعث جلب توجه رسانهها و جامعه میشود و در نهایت به نجات دلورس و دستگیری متهمان کمک میکند.
خلاصه داستان: دو دوست جوان به نامهای دَنت و رَندل در یک روز معمولی در فروشگاههایشان مشغول کار هستند. دَنت در فروشگاه مواد غذایی و رَندل در فروشگاه اجاره فیلم. آنها با مشتریان عجیب و غریب، مشکلات شخصی و بحثهای بیربط به سرگرمی مشغولند. در طول روز، آنها به یادآوری رابطههای گذشته، برنامهریزی برای آینده و سرگرمی با بازیهای کامپیوتری میپردازند. این فیلم سیاهوسفید به تصویر کشیدن زندگی معمولی دو نوجوان در شهر کوچک است که با تمسخر و طنز به برخی از جنبههای جامعه اشاره میکند.
خلاصه داستان: در سال 1975، در یک شهر کوچک، دو نفر که سالها پیش عاشق یکدیگر بودند، پس از سالها جدایی، به طور تصادفی دوباره ملاقات میکنند. این ملاقات باعث میشود خاطرات قدیمی و احساسات مدفون شده در آنها بیدار شود. آنها مجبور میشوند با تصمیمات گذشته و تغییراتی که در زندگی هر کدام رخ داده است، مواجه شوند. در حالی که زمان و تجربیات زندگی آنها را متفاوت کرده است، آیا میتوانند دوباره به عشقی که از دست دادهاند، دست یابند؟
خلاصه داستان: پیرمردی که سابقهای طولانی در سرقت بانک دارد، به دلیل بیماریای ناگهانی در بیمارستان بستری میشود. جوانی که به عنوان پرستار با او کار میکند، شک میکند که این بیماری واقعی نیست و پیرمرد فقط تظاهر میکند. او تصمیم میگیرد با کمک دوستش، پیرمرد را به یک سرقت بانک جدید فریب دهد تا حقیقت را کشف کند.
خلاصه داستان: در داستان «رمان آسترئا و سلادون»، دو عاشق جوان در جنگل سحرآمیز گالی رویاهای خود را دنبال میکنند. آسترئا، یک دوشیزه زیبا و سلادون، جوانی خوشقیافه، عشقشان با یک سوءتفاهم سخت روبرو میشود که باعث جدایی آنها میشود. سلادون به دریا میافتد و آسترئا فکر میکند او مرده است. او تصمیم میگیرد در معبدی زندگی کند و سوگند یگانگی را میخورد. در همین حال، سلادون زنده میماند و با کمک یک جادوگر، به یک زن تبدیل میشود تا بتواند آسترئا را دوباره ببیند. در نهایت، با چندین ماجراجویی و آزمایش، عشق و درک متقابل آنها به آنها کمک میکند تا دوباره متحد شوند و در کنار هم زندگی کنند.
خلاصه داستان: دورا و شهر طلایی گمشده دورا، یک دختر جوان ماجراجو، به همراه دوستانش در یک ماجرای هیجانانگیز وارد میشود تا شهر طلایی اسطورهای را پیدا کند و پدر و مادرش را نجات دهد. در این سفر پرماجرا، آنها با چالشهای مختلفی روبرو میشوند و باید با هوش و شجاعت خود، رمز و رازهای این شهر باستانی را حل کنند.
خلاصه داستان: پیپا لی، زنی در اواسط سیسالگی، پس از انتقال به یک محله سالمندان همراه شوهرش هنری، شروع به تجربه انواع خاطرات و لحظاتی از گذشتهاش میکند که باعث تغییر در زندگیاش میشود. در حالی که سعی میکند خود را با محیط و شوهرش سازگار کند، پیپا به تدریج به دنیای خصوصی و پنهانی خود پی میبرد که باعث میشود روابط و تصمیمات او در حال حاضر را زیر سوال ببرد.
خلاصه داستان: در این فیلم کمدی، راجو، یک سراینده ساده و بیباک، به خاطر شوخیاش با دختری ثروتمند ازدواج میکند و مجبور میشود تا جلوی همسرش و خانوادهاش حقارتها را تحمل کند. با وجود مشکلات، او با هوش و شوخطبعی خود به دنبال حل مسائل و اثبات ارزش خود است.
خلاصه داستان: فیلم «باید بهشت باشد» به کارگردانی ایلیا سلیمان، داستان یک فیلمساز فلسطینی به نام ایلیا را روایت میکند که برای جستجوی حامی مالی برای فیلم جدیدش به پاریس و نیویورک سفر میکند. در این سفر، او با شگفتی و کنکاشی طنزآمیز، تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی این شهرهای بزرگ را مشاهده میکند و به تأمل درباره هویت و تعلق خود میپردازد. سلیمان با نگاه بیطرفانه و کمدی سیاه، نشان میدهد که آیا واقعاً این شهرها بهشتاند یا صرفاً نسخههای دیگری از همان دنیایی هستند که او از آن خسته شده است.