خلاصه داستان: فیلیپ سیمور هافمن در یک پمپ بنزین در نیومکزیکو با بادیهای موتورسیکلتسواری که در یک مسابقه شرکت کردهاست، مواجه میشود. او که در سفری جادهای به سمت شرق است، با دو دختر جوان که در یک خودروی کوپه هستند، مواجه میشود و در ادامه سفرش با یک زن جوان که در یک دهکده بیابانی زندگی میکند، ملاقات میکند. این ملاقاتها به آرامی به یکدیگر متصل میشوند و خاطرات یک رابطه گذشته را در ذهن بادیهای موتورسیکلتسواری زنده میکنند.