خلاصه داستان: پس از تجربه یک کشتیشکستگی وحشتناک، رابینسون کروزوئه خود را در جزیرهای بیسر و صدا و غیرمسکونی مییابد. او باید با استفاده از هوش و ذکاوت خود برای ساختن پناهگاه، تأمین غذا و مقابله با ترسهای درونیاش تنها زندگی کند. در این میان، او با بومیای به نام جمعه آشنا میشود و دوستی غیرمنتظرهای شکل میگیرد که به او کمک میکند تا بر تنهایی و خطرات جزیره غلبه کند و در نهایت به دنیای متمدن بازگردد.