خلاصه داستان: فصل بهار سال ۱۹۸۷، در یک شهر کوچک آمریکا، پسر نوجوانی به نام هنری به همراه مادرش که از افسردگی شدید رنج میبرد، زندگی میکند. زندگی آنها وقتی تغییر میکند که مردی مرموز به نام فرانک که از زندان فرار کرده است، به آنها پناه میبرد. در طول یک آخر هفته تعطیلات، فرانک با مهربانی و سکوت، خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد و باعث ایجاد امید و عشق در دل مادر میشود، اما هنری باید با حقایق تلخ و پیچیدهای درباره گذشته فرانک و مادرش روبرو شود.