خلاصه داستان: شاه لیر، پادشاه سالخورده بریتانیا، قصد دارد قلمرو خود را میان سه دخترش، گانیما، ریگان و کوردلیا تقسیم کند. او از دخترانش میخواهد تا عشق خود را به او ابراز کنند. دو دختر بزرگتر با چربزبانی و تملق، عشقی اغراقآمیز نسبت به پدرشان ابراز میکنند، اما کوردلیای جوان و صادق، تنها میگوید که عشقش را به سهم خود تقسیم میکند. این پاسخ خشم پادشاه را برمیانگیزد و او کوردلیا را از ارث محروم و تبعید میکند. در ادامه، شاه لیر با توطئههای دخترانش و خیانت نزدیکانش روبرو میشود و به تدریج قدرت و عقل خود را از دست میدهد. او در میان طوفان و بیابان به کابوسهای ذهنی خود پناه میبرد و در نهایت با جسمی ناتوان و روانی آشفته، در غم و اندوه فرو میرود. این تراژدی عمیق، سقوط یک پادشاه و خانوادهاش را به تصویر میکشاند که نتیجه غرور، حسادت و بیاعتمادی است.