خلاصه داستان: در داستان "غول خودخواه"، یک باغ زیبا متعلق به غولی سرسخت و خودخواه توصیف میشود. غول به بچهها اجازه ورود به باغش را نمیدهد و در نتیجه، بهاری به باغ نمیآید و فصل سرما و سرما همیشگی بر آن حاکم میشود. با ورود بچهها به باغ و بازی کردن در آن، بهاری باز میگردد و غول درک میکند که لذت واقعی از اشتراکگذاری و دوستی میآید. در نهایت، غول خود را با بچهها دوست میداند و باغ به بهشتی از شادی و رشد تبدیل میشود.