خلاصه داستان: مردی جوان پس از سالها دوری به زادگاهش در یک شهرک کارگری در انگلستان بازمیگردد تا انتقام خشونتبار گروهی از اراذل و اوباش را از برادر معلول ذهنیاش بگیرد. او با پوشیدن کفشهای پدرش، که نمادی از قدرت و انتقام است، به صورت سیستماتیک و با خشونتی فزاینده، اعضای این باند را یکی پس از دیگری هدف قرار میدهد و ترس و وحشت را در دل آنها میاندازد. در طول این مسیر، خاطرات تاریک گذشته و رابطهاش با برادرش، که شاهد کودکیهای پر از خشونت آنها بوده، بیشتر و بیشتر آشکار میشود.