خلاصه داستان: فیلیپو، پسر جوانی که در یک کارخانه کوچک در حومه رم کار میکند، با دختری به نام آدریانا آشنا میشود و عاشق او میگردد. اما این عشق با مشکل روبرو میشود چون پدر آدریانا، مردی سختگیر و مذهبی، با این رابطه مخالف است. فیلیپو برای جلب رضایت خانواده و اثبات شایستگیاش، دست به اقدامی بزرگ میزند: ساخت یک کلیسای کوچک در روستا. او با کمک دوستانش و با وجود مخالفتها، تلاش میکند تا با ساخت این کلیسا، عشقش را به آدریانا و ایمانش را به خداوند ثابت کند.