خلاصه داستان: دختر کوچک کبریتفروش در یک شب سرد زمستانی، برای زنده ماندن، مجبور میشود کبریتهایش را بفروشد. در حالی که در خیابانهای برفی گیج و سرد میماند، یکی از کبریتهایش را روشن میکند و در شعلهی آن، رؤیاهای زیبایی از گذشته و آیندهاش را میبیند. هر بار که یک کبریت خاموش میشود، یک بخش از آرزوها و دغدغههایش با آن از بین میرود.