خلاصه داستان: انگ جو که پسرش را به دلیل بیماری قلبی از دست داده، همچنان درگیر درد این ضایعه تلخ است و قادر به فراموش کردن آن نیست. او روزهای خود را با کار، نوشیدن و رفتن به کلیسا سپری میکند، اما هیچکدام از این کارها مرهمی بر زخمهایش نیست.
یک روز، مین گو، جوانی که تازه از زندان آزاد شده است، در شرکتی که جانگ جو در آن کار میکند، استخدام میشود. جانگ جو با دیدن لباسهای کهنه و زخمهای روی صورت مین گو، خاطرات تلخی از ۱۲ سال پیش را به یاد میآورد و...