خلاصه داستان: ادوارد بلوم، مردی با داستانسرایی خارقالعاده، در بستر مرگ افتاده و پسرش ویلیام که سالها از اغراقهای پدر خسته شده، سعی میکند حقیقت پشت این داستانهای بزرگ را کشف کند. ادوارد در طول زندگیاش خود را به عنوان قهرمانی اسطورهای معرفی کرده که با غولی صحبت کرده، در شهری خیالی به نام اسپکتر زندگی کرده و با عشق زندگیاش، ساندرا، در سیرکی عجیب آشنا شده است. ویلیام که به تازگی ازدواج کرده و منتظر تولد فرزندش است، در کنار پدر میماند و سعی میکند روایتی واقعی از زندگی او بیابد. در این مسیر، او با شخصیتهای مختلفی از داستانهای پدر روبرو میشود و به تدریج درمییابد که این داستانها، هرچند اغراقآمیز، در واقع راهی برای بیان حقیقت درونی و تجربیات زندگی ادوارد بودهاند. در نهایت، ویلیام درمییابد که گاهی اغراق در داستانسرایی نه برای فریب، بلکه برای رساندن زیبایی و معنای عمیقتری از زندگی است و به پدرش کمک میکند تا داستان زندگی خود را با شکوه هرچه تمامتر به پایان برساند.