خلاصه داستان: یک دختر نابینا به نام ریکا پس از تصادف مرگباری که خانوادهاش را از بین برد، زندگیاش را از دست داده است. او تنها به یادآوری آن شب وحشتناک و تصادفی که همه چیز را تغییر داد، میپردازد. اما زمانی که او با ریکو، مرد جوانی که پیشینهای تاریک دارد، آشنا میشود، او آرامش و امیدی را در زندگیاش احساس میکند که سالها آن را ندیده بود. ریکا به تدریج به یاد میآورد که آن شب چه اتفاقی افتاده و متوجه میشود که ریکو میتواند کلید گذشتهاش باشد.