خلاصه داستان: در سال 1913، در شهر لندن، آرتور و مارگریت ویسکانین، دو مهاجر فنلاندی، تلاش میکنند تا زندگی خود را در شهر بزرگ برقرار کنند. آرتور به عنوان مکانیک در یک کارخانه خودروسازی مشغول به کار میشود و مارگریت به عنوان خیاط در یک مغازه مشغول به کار میشود. آنها آرزو دارند که روزی یک ماشین خود را بسازند و به آمریکا مهاجرت کنند. اما زندگی در شهر بزرگ چالشهای زیادی دارد و آنها باید با مشکلات مالی، اجتماعی و فرهنگی روبرو شوند. در این بین، آرتور با یکی از همکارانش در کارخانه آشنا میشود و این آشنایی سرنوشت آنها را تغییر میدهد.