خلاصه داستان: این فیلم به کارگردانی آکیرا کوروساوا و محصول سال ۱۹۵۲، داستان کنجی واتانابه، کارمند میانسالی را روایت میکند که سالها در شهرداری توکیو به کار مشغول بوده و زندگی یکنواخت و بیهدف خود را سپری میکند. او ناگهان متوجه میشود که به سرطان معده مبتلا شده و تنها چند ماه دیگر زنده خواهد بود. این تشخیص ناگهانی، واتانابه را به تأمل عمیقی درباره معنای زندگی و کارهای انجامنشدهاش وادار میکند. او ابتدا سعی میکند با ولگردی در شهر و همراهی با نویسندهای بدبین و زن جوانی از همکاران سابقش، زندگی را تجربه کند، اما به زودی درمییابد که تنها راه رسیدن به آرامش، انجام کاری ماندگار و مفید برای دیگران است. او تمام انرژی خود را صرف پروژهای میکند تا یک پارک عمومی در محلهای فقیرنشین بسازد، کاری که در طول سالها خدمت در شهرداری هرگز به آن اهمیت نداده بود. در نهایت، واتانابه در حالی که روی تاب پارک نشسته و آواز میخواند، جان میسپارد و میراثی از امید و معنای زندگی را برای دیگران به جای میگذارد.