خلاصه داستان: در سال ۱۹۸۷، کره جنوبی توسط یک دولت نظامی اداره میشود، یک دانشجوی کالج طی بازجویی پلیس شکنجه و کشته میشود. مقامات دولتی برای سرپوش گذاشتن به مرگ سریع عمل میکنند و بدن را میسوزانند؛ اما علیرغم تلاش مستمر...
خلاصه داستان: مادر مجرد کارن کلارک الکس ، مانی (یک پرستار بچه یا یک جفت) را برای کمک به دو پسر جوان خود استخدام می کند ، هرگز گمان نمی کند که الکس برنامه های دیگری داشته باشد و خانواده خود را به عنوان خودش می خواهد ، حتی اگر او برای رسیدن به هدف خود مجبور به قتل شود.
خلاصه داستان: سریال پسر و دختر قرن بیستم، داستان سه دختر جوان است که در سومین دهه زندگی شان هستند. یک از آنها یک بازیگر و خواننده برجسته است، دیگری یک مهماندار هواپیماست که به شدت عاشق غذاست و همیشه در رژیم به سر می برد و نفر سوم یک وکیل جوان است. این سه نفر برخلاف ظاهر و موفقیتشان همیشه روحشان درگیر استرس و فشار است. آنها در یک آپارتمان در روستای اوکسو دانگ زندگی می کنند و در تلاش هستند تا آرامش و عشق و صمیمتی که در نوجوانی داشته اند را بار دیگر زنده کنند.
خلاصه داستان: زمانی که هابک برای پیدا کردن یه سنگ جادویی به زمین میاد از سو آه که یه روانپزشک هست میخواد تا بهش کمک کنه. خانواده سو آه برای نسل ها به خدای آب خدمت کردند اما مشکل اینجاست که خود سو آه اعتقادی به این کار نداره همه چیز وقتی جالب میشود که الهه آب ، خدای باد و خدای کوچک خودشان را نشان میدهند…
خلاصه داستان: داستان ربوده شدن جان پل گتی سوم 16 ساله و تلاش ناامیدانه مادر فداکارش برای متقاعد کردن پدربزرگ میلیاردر خود ژان پل گتی برای پرداخت باج است.
خلاصه داستان: در سال 1962 در انگلستان، یک زوج جوان متوجه میشوند که رابطه عاشقانهشان با مسائل مربوط به آزادی جنسی و فشار اجتماعی برخورد میکند که منجر به یک شب عروسی ناجور و سرنوشتساز میشود.
خلاصه داستان: آدی و تارا به بمبئی نقل مکان می کنند تا رویاهای خود را دنبال کنند. یک ملاقات تصادفی باعث ایجاد یک عاشقانه سر در گم و بدون رشته می شود تا زمانی که حرفه آنها آنها را از هم جدا کند. آیا جاه طلبی بر امور قلبی غالب خواهد شد؟
خلاصه داستان: یک پدر بیوه و راننده تاکسی که یک خبرنگار آلمانی را از سئول به گوانگجو میراند تا قیام 1980 را پوشش دهد، پس از گرفتار شدن در خشونتهای اطرافش، به زودی از تصمیم خود پشیمان میشود.
خلاصه داستان: مردی دو دوست خود را سوار هواپیما به کلمبیا می کند و به آنها می گوید که تعطیلات است، اما او قصد دارد یک قاچاقچی مواد مخدر را بگیرد و 25 میلیون دلار جایزه بگیرد. آنها اسپانیایی صحبت نمی کنند و فکر می کنند کلمبیا شهری در مکزیک است.