خلاصه داستان: چوی میشلا توانایی ویژهای دارد که به او اجازه میدهد ساعتهای افراد دیگر را ببیند و زمان زندگی آنها را تشخیص دهد. روزی او متوجه میشود که لی دو هکتار توانایی منحصر به فردی دارد: او میتواند زمان ساعت حیاتی خود را متوقف کند. این کشف باعث میشود چوی میشلا تصمیم بگیرد او را دنبال کند. در طی این پیگیری، رابطهای عاشقانه بین آنها شکل میگیرد و هر دو درگیر دنیای پیچیده و مرموزی از زمان و احساسات میشوند. در حالی که تلاش میکنند تا از قدرتهای خود بهرهبرداری کنند، عشق و چالشهای زندگیشان به هم تنیده میشود و مسیر جدیدی برای هر دو رقم میخورد.
خلاصه داستان: این درام داستان عاشقانه وی چین، رئیس یک کمپانی موفق است که از بیماری نادر وسواس رنج میبرد. او به دلیل مشکلاتی که در برقراری ارتباط با خانمها دارد، به دنبال کسی میگردد که به نوعی فرشته نجاتش باشد. روزی او با یک دانشجوی 18 ساله رشته هنر به نام ژو آشنا میشود و متوجه میشود که برخلاف دیگران، دیدار با ژو برایش مشکلی ایجاد نکرده است. این ملاقات تصادفی باعث میشود حسی ویژه بین این دو شکل بگیرد. در حالی که وی چین به آرامی از وسواسهایش رهایی مییابد، ژو نیز در این رابطه به کشف دنیای جدیدی میپردازد که هر دو را به سمت دگرگونیهای مهمی در زندگیشان میبرد.
خلاصه داستان: این سریال داستان زندگی افرادی که در بیمارستان به عنوان فیزیوتراپیست، متخصصان توانبخشی، رادیولوژیست ها، پرستاران، دانشجویان پزشکی و… کار می کنند را نشان می دهد. یه جه ووک (Lee Joon hyuk) به عنوان یه فیزیوتراپیست کار می کنه و همچنین آموزش این کار را بر عهده داره. اون به عنوان رهبر تیم در بیمارستان شروع به کار میکنه. وو بو یانگ (Lee Yu bi) 3 سال به عنوان یه فیزیوتراپیست کار کرده، اون در ابتدا می خواست شاعر بشه، امابه دلیل فقر خانوادگی، مجبور شد فیزیوتراپ بشه. شین مین هو (Jang Dong yoon) کارآموز فیزیوتراپیه ولی علاقه ای به این کار نداره . نمرات اون به اندازه کافی برای رشته پزشکی خوب نبود ولی چون پدر و مادرش هر دو پزشکن اونو مجبور به خوندن این رشته کردن.
خلاصه داستان: کیم جه ووک (بائه سو بیم) یه معمار موفقه و همسرش سو جی یونگ (هان چه یونگ) نیز شغل گویندگی داره. این دو بعد از اینکه پسرشون به یک بیماری کشنده دچار میشه برای نجاتش دست به هر کاری میزنند…
خلاصه داستان: بوهی ، دانش آموز دبیرستانی که با مادرش زندگی می کند روزی متوجه میشود که پدرش هنوز زنده است. بوهی که احساس بدی نسبت به این موضوع و مادرش پیدا کرده، از خانه فرار می کند و به همراه بهترین دوست خود نوک یانگ می رود تا سرنخ هایی از پدرش جمع کند…
خلاصه داستان: دونگ ایل یک پیرمرد باحال در 70 سالگی است. او با استفاده از یک تبلت آشپزی می کند. او می داند چگونه از زندگی لذت ببرد. اما بحران یک روز به سراغش می آید. پسرش به آمریکا می رود تا مجددا ازدواج کند و فرزندش را با “دونگ ایل” می سپارد…
خلاصه داستان: گروهی از کارآموزان در حال گذراندن مشکلات معمول هستند که ناگهان یک حادثه زندگی آنها را تغییر می دهد. قهرمان داستان نمی تواند آن را رها کند و نسبت به آن وسواس پیدا می کند. این همه به چه چیزی منجر می شود؟ عشق است یا چیز دیگری؟