خلاصه داستان: داستان سریال فرار در دانمورا درباره ریچارد مت و دیوید سوییت، دو قاتل محکوم به زندان هست که در مرکز اصلاح و ترتیب کلینتون در ایالت نیویورک زندانی میباشند و به کمک تیلی میچل موفق به فرار از آن میشوند. میچل سرپرست و ناظر خیاطی زندان میباشد و...
خلاصه داستان: پناهجویان یک کشور متزلزل از جنگ در 250 سال بعد یعنی آینده به دنبال پناهندگی در یکی از شهرهای آمریکا بودند که سر از زمان حال در می آورند اما همه آنها در دریا غرق شده اند و فقط یک دختر خردسال زنده مانده...
خلاصه داستان: یک خانوادهی از هم پاشیده ، در حالی که در گذشته و آینده سیر میکنند ، با خاطرات فراموش نشدنی خانهی قدیمی خود و اتفاقات وحشتناکی که باعث شد از آن خانه بروند ، مواجه میشوند و…
خلاصه داستان: داستان دو شاهزاده و پیوند عجیب و نامفهوم آنها با یک اِلفِ قاتل را روایت میکند که برای کشتن آنها فرستاده شده است. ما شاهد یک درگیری میان انسان ها و الفها هستیم؛ درگیریای که بعد از مدتی و در همان ابتدای سریال، تبدیل به معضلی بزرگتر میشود. همین موضوع، الفها را متقاعد میکند که یک قاتل به نام را ...
خلاصه داستان: سریال هفت قیچی فردی دست و پا چلفتی و شکست خورده به نام سون است که به عنوان یک قاتل در آخرین ماموریت خود شکست میخورد. اکنون سون آرایشگاهی را برای مخفی کردن شغل واقعی خود افتتاح کرده و تصمیم میگیرد تا خاطرات از دست رفتهاش را بازگردانده و به یک قاتل واقعی تبدیل شود اما…
خلاصه داستان: داستان این سریال درباره دو دوست صمیمی است که یک عمر با همدیگر دوست هستند. در ادامهی داستان، پس از سالها یکی از این دو دوست بدون اینکه ردی از خود باقی بگذارد، ناپدید میشود؛ دوست دیگر یعنی «النا»، که حالا زنی سالخورده است و در خانهای پر از کتاب زندگی میکند پشت کامپیوتر خود میرود و تصمیم میگیرد که داستان این دوستی را در یک کتاب بنویسد. او به دیدار «رافائلا» میرود؛ دوستی که در اولین سال مدرسه در سال ۱۹۵۰ او را «لی لا» مینامیده. آنها در یک محل زیبا و بینظیر در ناپل با هم مینشینند تا داستان ۶۰ سال زندگیشان را به خاطر بیاورند تا شاید راز «لی لا» را کشف کنند. اما دوست نابغهی النا که زمانی بهترین دوستش بوده ممکن است حالا به بدترین و خطرناکترین دشمنش تبدیل شده باشد.
خلاصه داستان: تونی به دلیل برنده شدن در یک مسابقه، مادرش هایدی را برای مرخصی از رستوران به سفر میبرد. هرچند هایدی مایل به سفر نبود؛ اما چه کسی میتوانست از یک سفر یک هفتهای لوکس به ساحل بالتیک دل بکند؟
در خانه، روفوس که نامزد و همکار تونی است، بسیار راضی است که تنها در خانه باشد. البته سرآشپز شیرینیپز هنوز مشغول بازیافتن ستارهاش با ارائه غذای لذیذش در آشپزخانه ساده روستایی تونی است.
در همین حال، هایدی به طور تصادفی با ایوو، سرپیشخدمت سابق روفوس که الان سرآشپز هتل است، روبرو میشود. عشق دوباره در هوا میچرخد و هایدی میخواهد بلافاصله با ایوو رابطهاش را از سر بگیرد؛ اما تونی هشدار میدهد که باید محتاط بود.
خلاصه داستان: سالها پیش در زمان جنگ جهنی دوم، پدربزرگ خلبان نظامی بود اما امروز او متاسفانه مبتلا به آلزایمر شده است. وقتی خانوادهاش دیگر نمیتوانند از او مراقبت کنند او به خانهی سالمندان «Twilight Towers» فرستاده میشود.
از طرف دیگر خانم «دندی» با انگیزههای شخصی به خانهی سالمندان میرود تا شاید بتواند به پدربزرگ کمک کند، و حالا موفقیت او در این کار بستگی به پدربزرگ و نوهاش، «جک»، دارد.
اگر آنها موفق نشوند پدربزرگ را نجات دهند، عواقب خوبی نخواهد داشت، اما اگر موفق شوند، به پدربزرگ فرصت دیگری خواهند داد تا با پرواز با هواپیمای محبوبش، «اسپیت فایر»، گذشته را به یاد آورد.
این داستان در اصل یک کتاب کودکان، نوشتهی «دیوید ویلیامز» است که حالا به شکل فیلم درآمده و نویسندهی داستان هم شخصا هم در این فیلم بازی میکند.